آخرین سفرهای سال...

یکی از اتفاقات خوب زندگی من اینکه یه جایی رو دارم که

بطور معجزه آسایی آرومم می کنه.

مثل زمانی که حس گنگ و مبهمی دست از سرم برنمی داره

یا وقتی که دلم تنهایی رو به روزمرگی های زندگی ترجیح میده.

اونوقته که زادگاه پدری میشه سرپناه دلتنگی های من...

خاک آبادان آرومم می کنه و حس میکنم خدا پیشم نشسته.

این آخر سالی هم سفر به کیش و آبادان سال پر سفر من رو تکمیل کرد.

چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟

وچه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

 

 

گفت و گو با (محسن تنابنده )بهترین بازیگرمرد جشنواره بیست و هشتم

باید بیشتر مراقب خودم باشم!

 

بهنازشیربانی:2 سال پس از شکار سیمرغ بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای فیلم «استشهادی برای خدا»، حضور محسن تنابنده در 2 فیلم راه یافته به جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر، سیمرغ بهترین بازیگر مرد را برای او به همراه داشت؛ «هفت دقیقه تا پاییز» به کارگردانی علیرضا امینی که با همفکری امینی و تنابنده در نگارش فیلمنامه تلفیقی از بهترین بازی‌ها بود و محسن تنابنده هم در آن با بازی تاثیرگذارش نظر داوران جشنواره را جلب کرد و نیز فیلم «سنگ اول» که به نوعی وجه متفاوتی از بازی تنابنده را به تصویر کشید. محسن تنابنده به جز انتخاب های بجا و گزیده ای که در بازیگری دارد.سعی می کند همواره ایده هایش را از طریق نگارش فیلمنامه با کارگردان های سینمای ایران به اشتراک بگذارد.(چند کیلو خرما برای مراسم تدفین)(استشهادی برای خدا)(دانه های ریز برف)و...نمونه هایی از آنهاست. آنچه در ادامه می اید ما حصل نخستین گفت و گوی مبسوط او پس از شکار سیمرغ بهترین بازیگر مرد جشنواره فیلم فجر است.

 

به‌عنوان بازیگری که برای پیگیران غیرسینمایی جشنواره فیلم فجر، چهره‌ای کمتر شناخته شده محسوب می‌شدید، تا چه حد دیده شدن در جشنواره برای شما اهمیت داشت؟

همه تلاش من و دیگر دوستانم (در هر 2 فیلمی که در جشنواره داشتم) این بود که صرفا فیلم قابل قبولی ارائه دهیم. طبیعی است که برای هر بازیگر دیده شدن در جشنواره‌ای که متعلق به سینماگرهاست اهمیت دارد و من هم جدا از این قانون نیستم و خوشحالم که تلاشم در فیلم‌هایی که در جشنواره داشتم دیده شد.

معمولا گرفتن سیمرغ، برخی از بازیگران را برای ادامه فعالیت وسواسی‌‌تر می‌کند. تا چه اندازه این اتفاق شامل حال محسن تنابنده می‌شود؟

ادامه نوشته

بی نهایت سال است که منتظرت مانده ام.

گاهی به جمله کلیشه ای (زمان بهترین قاضی است)فکر می کنم.

مثل این روزها که ضرورت زمان من را به یقین نزدیک می کند.

من بی تفاوت به زمان گاهی فقط به آن نگاه می کنم.

لحظه ای با تمام وجودم حسرت توقفش را دارم و

وقتی گذر شتابانش را آرزو می کنم.

وقتی بی رحم می شوم از خدا می خواهم زمان را

برای من بهانه دیدن تقاص آدمهایی قرار بدهد که جواب خوبی را با بدیهایشان

می دهند.

این روزها زمان برای من بهانه ای است تا هر آنچه چشم روی آن بستم و

از گفتنش طفره رفتم حقیقت را ثابت کند.

 

 

 

چند ساعت خوشبختی

دلم برایت تنگ خواهد شد.

این تنها جمله ای بود که در واپسین نگاهت به ذهنم خطور کرد.

کی میگه جشنواره بده!

-جشنواره فیلم فجر هم تموم شد.

جشنواره ای که به زعم من بی رمق تر از سالهای قبل برگزار شد و

با حواشی زیاد به پایان رسید.

۱۰-۱۲ روز فیلم دیدن و پوشش دادن اخبار جشنواره اجازه نداد تا راجع به

فیلم ها زیاد بنویسم.

اما حداقل از میون تعدادی از فیلم ها که ارزش دیدن داشت٬ (طلا و مس)همایون اسعدیان

و (هیچ) عبدالرضا کاهانی از فیلم های مورد علاقه من بودنند.

متاسفانه هیچ در بخش فیلم های خارج از مسابقه اکران شد ٬

فیلمی که تا حدودی از جذابیت های ساخته پیشین کاهانی(بیست)

فاصله داشت٬ اما علاقه بیش از حد کاهانی به گریم این بار شخصیت های فیلمش

را دوست داشتنی تر کرده بود. هیچ با پایانی تلخ همراه بود

که شاید تنها نقطه ضعف فیلم محسوب می شود.

(طلا ومس)هم فیلم ساده ای بود. نه به لحاظ تکنیک٬ که شخصیت ها

ملموس و باور پذیر و به دور از شعار زدگی با مخاطب ارتباط برقرار می کرد.

اما وجه مشترک این دو کار بازی زیبای نگار جواهریان بود که به زیبایی

دو شخصیت متفاوت را به تصویر کشید.

-هنوز هم به حمید فرخ نژاد و بازی خوبش در فیلم شب واقعه فکر می کنم و

نمی دونم که چرا علارغم نظر  مثبت اکثر منتقدین و سینما گرها

در جشنواره امسال نا دیده گرفته شد.

-هر چند که بعضی از شبها مجبور بودم تا دیر وقت فیلم ببینم و

غرغرهای خانواده محترم رو تحمل کنم.اما در کل خوش گذشت.

کم پیش می یاد تموم دوستامو یه جا دور هم ببینم و

باهاشون کلی خوش بگذرونم.

 

 

مطلب زیر از معدود مصاحبه هایی که دوستش دارم. برای همین گذاشتمش اینجا...

 


گفت‌وگو با علیرضا آقاخانی بازیگر فیلم «تنها دوبار زندگی می‌کنیم»

حاضرم دوباره پرواز کنم

بهناز شیربانی :«تنها دوبار زندگی می‌کنیم» فیلمی است که دیدنش را می‌توان به همه توصیه کرد؛ فیلمی خوش‌ساخت که علاوه بر کارگردانی حرفه‌ای و مثال‌زدنی بهنام بهزادی، بازیگران هم با بازی روان و باورپذیر خود لذت دیدنش را صدچندان می‌کنند. علیرضا آقاخانی بازیگر نقش اصلی این فیلم است که شاید به جرأت بتوان گفت در نخستین تجربه بازیگری خود یکی از دشوارترین نقش‌های سینمایی را تصویر کرده است؛ یک انسان مرده. تجربه‌ای که بعد از 2 سال هنوز شیرینی‌هایش در ذهن او باقی است، هرچند شاید گاهی به‌خاطر دشواری‌های نقش، از سرزدن دوباره به(سیامک)اندکی بترسد. با علیرضا آقاخانی در دفتر کارش قرار مصاحبه را گذاشتیم.دفتری که گوشه گوشه آن می شد رد پای فیلم (تنها دو بار زندگی می کنیم)را دید.مانند پوسترهای فیلم که در میز ک.چکی کنار دست او بود و گهگاهی برای فکر کردن روی شان دقیق می شد.و صحبت هایش را ادامه می داد.



«تنها دوبار زندگی می‌کنیم» فیلم تامل‌برانگیزی است و شاید درباره نقش سیامک بیشترین بازخورد بين مخاطبان درباره نوع زندگی او است. اینکه هرکس به فراخور برداشت خود از فیلم، زندگی سیامک را تفسیر می‌کند. شما به‌عنوان بازیگر این نقش چگونه او را برای خود تعریف کردید؟
سیامک به لحاظ بازیگری شخصیت سختی بود؛ یک شخصیت چند لایه. خصوصیاتی داشت که تا به حال در کمتر فیلمی شاهد آن بوده‌ایم. بنابراین برای من به‌عنوان کسی که تا به حال تجربه بازیگری نداشم طبعا نقش سختی بود بویژه که حین فیلمبرداری آقای بهزادی اصرار داشتند نقش سیامک بازی نشود (اکت نداشته باشد). اما خوشحالم که در نقشی حاضر شدم که توانسته است مخاطب را به فکر وادارد.
پروسه تبدیل شدن علیرضا آقاخانی به سیامک چقدر زمان برد؟
تقریبا از یک سال و نیم قبل از شروع فیلمبرداری با بهنام بهزادی آشنا شدم و دقیقا بعد از اینکه بحث حضورم در فیلم قطعی شد، آقای بهزادی روز به روز سیامک را بیشتر به من معرفی ‌‌کرد. طبیعتا برای اینکه به سیامک فیلم «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» تبدیل شوم یکسری عادت‌ها را باید از من می‌گرفت؛ فاکتورهایی که با علیرضا بسیار متفاوت بود. مثل نوع حرف زدن‌ من که اغلب تند صحبت می‌کنم، اما سیامک هیچ‌وقت تند حرف نمی‌زند و اصلاً یکی از نقاط قوت شخصیت‌پردازی او دیالوگ‌های کم است. بهزادی من را به جایی رساند که حال و هوای سیامک، من را گرفت. من به جرات می‌توانم بگویم که سیامک را زندگی کردم. اگر به گفته کسانی که این فیلم را می‌بینند، شخصیت سیامک واقعی به نظر می‌رسد به خاطر این است که سیامک «زندگی شد» و نه «بازی». نکته‌ای که برای من بسیار جذاب است، اینکه نه‌تنها مخاطب ایرانی که غیرایرانی‌ها هم با این فیلم و شخصیت‌هایش همذات‌پنداری می‌کنند. این موضوع را به‌واسطه اکران فیلم در چند کشور خارجی درک کردم و احساس می‌کنم دلیل این موضوع این است که سیامک مثل هر آدم دیگری طبیعتا حسرت‌هایی را از زمان گذشته با خود دارد و حالا فرصتی به دست آورده تا آنها را جبران کند و از این لحاظ اصلا برای مخاطب دور از ذهن و بعید نیست.
درباره نحوه کار بهزادی، گفته می‌شود که او فیلمنامه را از ابتدا به شما نداده بود، آیا این بی‌اطلاعی از سرانجام کاراکترها در نقش‌آفرینی بهتر شما موثر بود؟
صددرصد. این روش منحصر به فرد بهنام بهزادی است که بسیار هم فوق‌العاده بود. اگر از همان ابتدا سیامک را به‌طور کامل می‌شناختم نمی‌توانستم به این خوبی با او ارتباط برقرار کنم. اینکه من به‌عنوان بازیگر نمی‌دانستم در انتها چه اتفاقی برای شخصیت‌ها رخ می‌دهد، جذاب بود. هنوز هم به عنوان مخاطب نمی‌توانم بگویم که فیلم روایت یک انسان مرده بود یا خیر. اصلا اینکه هرکس تعبیری از نام «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» دارد، زیباست. در کل شیوه خاصی به لحاظ کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی در این کار اعمال شد که صددرصد موفق بود.
چقدر با سیامک درگیر بودی؟
من در طول فیلمبرداری این کار کاملا با سیامک عجین شده بودم. سیامک یک دانشجو از طبقه روشنفکر جامعه بود و بعد از بریدن از آن فضا به شغل رانندگی رو می‌آورد؛ شغلی که تنها وسیله ارتباطش با مردم است، راننده‌ای که بسیار تنهاست و این تنهایی خیلی خوب احساس می‌شود. حتی نگاهی که سیامک در یک سکانس به راننده‌ای دارد که با او همراه است، برای من جذاب بود. سیامک شاید خودش را می‌بیند و اگر سیامک در فیلم می‌گوید: «من یه مُرده‌ام» باید تمام حرکاتش شبیه یک مرده می‌شد.
گاهی در بعضی از صحنه‌های فیلم مثل سکانسی که سیامک عکس‌ها و یادگاری‌هایش را در اتاق آتش می‌زند کمتر از حرکت بدن استفاده کرده‌اید، این هم برآمده از همین نکته بود؟
خوشبختانه بعد از گذشت 2 سال از ساخت فیلم حالا بهتر می‌توانم راجع به سیامک قضاوت کنم. نقش من دیالوگ‌ زیادی نداشت. از این جهت که تصور کنیم یک آدم مرده با چهره و صورتش حرف می‌زند کاملا درست است، اما جذابیت داستان در این است که اگر مخاطب از ابتدا با این تصور داستان را دنبال کند که سیامک مرده است در همه طول داستان، برای این تعبیر نشانه‌هایی خواهد یافت و اگر تصور کند که تنها همه‌چیز در ذهن او نقش بسته یا حتی یک رویاست باز هم نشانه‌هایی وجود دارد. اگر فکر می‌کنید سیامک چون مرده است حرکات بدن ندارد تعبیر مناسبی است. اگر راه رفتن من، دقیقا راه رفتن یک مرده بود این یکی از خصوصیات سیامک بود و از ابتدا تا انتها باید این فاکتور حفظ می‌شد. حتی جایی در فیلم گفته می‌شود مگر مرده‌ها غذا می‌خورند. خب اینها دقیقا نشانه‌هایی است که مخاطب را درگیر می‌کند. این فیلم پر از نشانه است، برای تحلیل‌های متفاوت که شاید همه آنها نیز در جای خود درست باشد.
شاید به تعبیری بتوان گفت هنر فیلمنامه بهزادی نشانه‌هایی است که در فیلم به مخاطب کد می‌دهد، مثل سکانسی که سیامک فقط نیمی از مینی‌بوس را می‌شوید و نیم دیگر آن مثل سابق است، این نکته‌های ظریف چقدر برای علیرضا آقاخانی جذاب بود؟
دقیقا همین سکانس‌ برای خود من هم جالب بود یا دقیقا صحنه فرار سیامک با مینی‌بوس از محل قرار. احساس می‌کنم مخاطب لحظه‌ای فکر می‌کند که دلیل فرار سیامک چیست؟ من احساس می‌کنم سیامک دقیقا همانجا احساس می‌کند شاید در جایگاهی نیست که بتواند با شهرزاد ارتباط عاطفی داشه باشد و پا پس می‌کشد. درباره سکانس شسته‌شدن ماشین هم تصور می‌کنم دقیقا مطابق با افکار سیامک است که نیمی از ذهن سیامک افکار مثبتی دارد و پذیرفته است زندگی‌اش رنگ و بوی دیگری پیدا کرده و از طرفی هنوز با حسرت‌های گذشته درگیر است. من بندرت فیلم ایرانی تماشا می‌کنم چون احساس می‌کنم فیلم‌ها آنقدر به یکدیگر شبیهند که براحتی می‌توان انتهای داستان را حدس زد و خوشحالم که «تنها دو بار زندگی می‌کنیم»، عادت‌های معمول سینمای ایران را شکسته است.
بعد از گذشت 2 سال از حضور مقابل دوربین بهنام بهزادی، «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» را چطور می‌بینید؟
من بعد از «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» برخی از تکنیک‌های بازیگری را یاد گرفتم که شاید در آن زمان چیز زیادی از آنها نمی‌دانستم اما من سیامک را زندگی کردم؛ سیامکی که در روز هزاران بار از کنار آن عبور می‌کنیم. شاید اگر دوباره از من خواسته شود نقش سیامک را بازی کنم این‌بار نپذیرم؛ نه اینکه دوستش نداشته باشم، به این خاطر که نقش بسیار سختی است. 2 سال پیش من شب و روز با او زندگی می‌کردم اما کم‌کم از سیامک فاصله گرفتم و علیرضا شدم. شاید امروز اگر دوباره آن نقش را بازی کنم چیزهایی را به سیامک اضافه کنم که زیبایی نقش را کم کند. اما «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» نمونه استاندارد بازی، کارگردانی، فیلمنامه و... بود.
در این فیلم روبه‌روی یک بازیگر قرار گرفتید، بازی زیبای نگار جواهریان بخوبی 2 وجه از شخصیت یک آدم را تصویر کرده بود؛ کودکی و زنانگی‌ای که در فیلم به ضرورت فیلمنامه هر کدام از این خصوصیات پررنگ‌تر می‌شد. شهرزاد «تنها دو بار...» را چطور دیدید؟
شهرزاد شخصیت جالبی دارد. سیامک به نوعی می‌خواهد حسرت‌های گذشته‌اش را جبران کند و ناخودآگاه پای شهرزاد به زندگی سیامک باز می‌شود. به واسطه یک کوله‌پشتی که به‌زعم من در این فیلم یک شخصیت است مثل دیالوگی که شهرزاد می‌گوید «کوله‌پشتی من یه کم شیطونه، شما رو هم اذیت کرده» من به شهرزاد به عنوان شخص‌ نگاه نمی‌کنم، دقیقا شهرزاد یک روش زندگی است. شهرزاد نیمه پر لیوان را می‌بیند. احساس می‌کنم تقابل شهرزاد و سیامک مثل ابر و آفتاب است. ما در «تنها دو بار...» شخصیت‌های متفاوتی داریم مثل ناصر اما نوع نگاه ناصر یک روش نیست. شخصیت شهرزاد را دوست داشتم. شهرزاد نقش تاثیرگذاری روی شخصیت سیامک بود.
دقیقا در سکانس‌های پایانی فیلم این تاثیرگذاری بیشتر نمود پیدا می‌کند، مثل سکانسی که سیامک منتظر تلفن شهرزاد است و احساس می‌کنم سیامک چقدر از سیامک سابق فاصله گرفته است .
دقیقا، سیامک چند بار از نظر حسی تنش پیدا می‌کند. سیامک قبل از حضور شهرزاد به جای کلمه «خوبم» می‌گوید «هستم». در حین همان تماس تلفنی چندین بار شخصیت سیامک به قبل از حضور شهرزاد پرتاب می‌شود اما در نهایت زندگی سیامک رنگ و بوی دیگری
گرفته است.
یکی از ویژگی‌های «تنها دو بار...» و کارگردانی بهنام بهزادی توجه مثال‌زدنی او به جزئیات در فیلم است، مثل سکانس سوار شدن خانم دکتر به مینی‌بوس و بک‌گراند تصویر او که از تاریکی به روشنایی حرکت می‌کند، اما بک‌گراند سیامک تمام مدت تاریک است. این جزئیات چقدر در بازی علیرضا آقاخانی رعایت شد؟
به جرات می‌توانم بگویم که تمام محیط اعم از طراحی صحنه، نور و... به حس سیامک کمک می‌کرد. گاهی بهنام بهزادی به من می‌گفت هر طور که راحت‌تری دیالوگت را بگو اما همیشه به جزئیات رفتار سیامک دقیق بود. دقیقا مثل مثالی که زدید، جزئیات نقش سیامک برای من اهمیت زیادی داشت و همه آنها به تکمیل نقش سیامک کمک کرد.
«تنها دو بار...» تقابل اطمینان بهنام بهزادی به شما و بالعکس است. این موضوع چقدر در پیشنهادهای بعدی بهنام بهزادی به شما برای بازیگری در کارهای بعدی‌اش تاثیرگذار است؟
شاید این بار فکر نکرده قبول کنم (باخنده). من بعد از تنها دو بار زندگی می‌کنیم یک تله‌فیلم با آقای بهزادی کار کردم که چند دلیل داشت؛ اول از همه حضور خود آقای بهزادی در مقام کارگردان بود، بعد هم اینکه شخصیت داستان این تله‌فیلم با سیامک متفاوت بود و «تنها دو بار...» هم هنوز اکران نشده بود. اگر فیلمی برای عموم اکران نشود، انگار ساخته نشده است. خوشبختانه من بار دیگر با آقای بهزادی همراه شدم. دوستی 5 ساله من و آقای بهزادی ما را بیشتر به هم نزدیک کرده است. بهنام بهزادی، هم به‌عنوان یک دوست و هم یک هنرمند برای من قابل اعتماد است. بارها خودش این جمله را گفته که من خواستم بپرم و تو چتربازی بلد نبودی، خودت را به من بستی و پرواز کردی. من حاضرم دوباره پرواز کنم، اگر با گروه بهنام بهزادی باشد.
علیرضا آقاخانی بعد از 2 سال از دیدن کدام‌یک از صحنه‌های «تنها دو بار...» لذت می‌برد؟
من دیالوگ‌های ساده که در عین سادگی بسیار عمیق است را دوست دارم. نحوه روایت فیلم مثال‌زدنی است و این فاکتورها لذت دیدن فیلم را برای من صدچندان می‌کند. نخستین‌بار که فیلم را دیدم فقط می‌خواستم ببینم که نتیجه کار چیست ولی دفعات بعد خود علیرضا آقاخانی فیلم را دید و از نگاه مخاطب با فیلم درگیر شد. در این فیلم براحتی می‌توان خود را به جای شخصیت‌های فیلم تصور کرد و با آنها همراه شد. «تنها دو بار...» برای من در حکم تجربه‌ای تکرارنشدنی است.

 

آقای نوستالژی

بالاترین ناباوری مرگ است!

در عرصه پیکارمان با مرگ٬

تدبیری نمی دانیم.

وقتی شبیخون می زند٬ ناچار

در بهت٬ در ناباوری٬ خاموش می مانیم!

استاد بهمن جلالی هم رفت.

تنبلی می کنم این روزا٬ اما نه...

گیجم شاید برای نوشتن.

سکوت عجیب و غریبی که دچارشم داره کار می ده دستم.

اما به اجبار سکوت می کنم تا زمان بشه قاضی

واسه آدماهایی که به خودشون اجازه می دن

قضاوت کنن بدون هیچ دلیل و محکمه ای.

این روزا بیشتر از همیشه با تنهایم حال می کنم.

شبها فرصت دارم بعد از یه روز کاری با کتابام خلوت بکنم و

تا دم دمای صبح فیلم ببینم.و بهترین فیلمی که طی

چند روز گذشته از دیدنش لذت بردم. فیلم(گربه های ایرانی)

بهمن قبادی بود.

نحوه روایت و فیلمنامه کار رو دوست داشتم. و علارغم نظر بعضی

از دوستام تو روزنامه٬ معتقدم حامد بهداد یکی از بهترین بازیهاش

رو ارائه داده .

 

 

بی خوابی

پنجره رو آروم باز می کنم.

حسودیم میشه به خواب آروم کفتراهایی که پشت

پنجره اتاقم لونه کردن.

بازم بی خواب شدم٬ سوز و سرمای زمستون هوای اتاقمو پر کرده.

باید بنویسم.از اتفاقاتی که این چند وقت تو زندگیم جاری و هیچ

اسمی غیر از معجزه نمی شه روش گذاشت.

کارگردان قصه زندگی من تازگیا آدمای جدیدی رو به من معرفی

می کنه.

آدمایی که خواسته و نا خواسته اثر انگشتشون همه نشونه های خداست

و این برای من یعنی همه چیز.

از بی خوابی های شبهای سرد زمستونی گله نمی کنم

جرا که فرصت دارم یه دل سیر با خدای خودم حرف بزنم و

با لالایی اون بخوابم.

 

 

 

 

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود

مدتیه از اعتراف کردن طفره می رم.

اعتراف به اینکه تنهایی وحشتناکی روی زندگیم سایه انداخته.

به اینکه دستهام مثل همیشه سرد و نبودن دستهای گرمش دیوونم می کنه.

اعتراف به اینکه نگاه های پر از سوال و گاهی پر ترحم

آدمهای دوروبرم حالمو بهم می زنه.

به اینکه کسی سعی می کنه جای خالیشو پر کنه٬ بالا می یارم.

اما اعتراف می کنم به اینکه بر خلاف چیزی که

این چند وقت رفتار می کنم٬ نمی تونم نبودنشو باور کنم.

به اینکه همیشه نگرانشم و تو این لحظه ها مثل همیشه

تسبیح تبرک شده به شمارش می افته برای سلامتیش.

چند وقتیه من موندمو هوای خیس و نم گرفته پاییز و

گریه هام زیر بارون خدا.

 

تنهایی پر هیاهو

بعضی از روزا توی تقویم زندگیم نشونه های خاصی دارن.

مثل دیروز که اصلا فکر نمی کردم یکی از زیباترین

روزهای زندگیم بشه.

روزی که با دوستت به یکی از خاطره سازترین جای زندگیت

پناه ببری و زیر آسمون زیبای خدا٬ اولین برف زمستون رو

تماشا کنی.

و بعد از دیدن یه تئاتر خوب٬ تا ساعتها گوشه دنج یه کافه

بشه سر پناه آدمهایی که گوشه ذهنشون دغدغه هایی

شبیه تو دارن و هر کدوم از دریچه نگاهشون یه جور زندگی

رو معنا می کنن.

این اولین باری بود که من و دنیا دل دل می کردیم٬ که ای کاش

امروز هیچوقت تموم نشه.