والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
مدتیه از اعتراف کردن طفره می رم.
اعتراف به اینکه تنهایی وحشتناکی روی زندگیم سایه انداخته.
به اینکه دستهام مثل همیشه سرد و نبودن دستهای گرمش دیوونم می کنه.
اعتراف به اینکه نگاه های پر از سوال و گاهی پر ترحم
آدمهای دوروبرم حالمو بهم می زنه.
به اینکه کسی سعی می کنه جای خالیشو پر کنه٬ بالا می یارم.
اما اعتراف می کنم به اینکه بر خلاف چیزی که
این چند وقت رفتار می کنم٬ نمی تونم نبودنشو باور کنم.
به اینکه همیشه نگرانشم و تو این لحظه ها مثل همیشه
تسبیح تبرک شده به شمارش می افته برای سلامتیش.
چند وقتیه من موندمو هوای خیس و نم گرفته پاییز و
گریه هام زیر بارون خدا.
+ نوشته شده در نوزدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت ۷ ب.ظ توسط بهناز
|