سفر
این روزا فکر سفر بدجوری ذهنمو به خودش مشغول کرده.اما نه یه سفر معمولی ،
که بارو بندیلتو ببندی و بعد از یه مدت دوباره بر گردی همون جایی که بودی.
سفری که دل بکنم از همه داشته هام.
فراموش کنم تموم خاطرات قشنگی رو که لحظه ها و ثانیه های زندگیم با اونا معنا می گیره.
بد تر از همه دل کندن از کسی که فکر ندیدنش دیوونم می کنه.کسی که این روزا بیشتر از
همه بد اخلاقی هامو تحمل می کنه وبا بز گواری می بخشه.
گمونم هنوز یه چیزایی نمی ذاره دل بکنم و برم.
بعضی ها بهش می گن عادت.نمی دونم ...
نمی دونم کی می رسه اون وقتی که روی تموم دلبستگی هام پا بزارمو.برای همیشه ازشون خداحافظی کنم.