سفر

این روزا فکر سفر بدجوری ذهنمو به خودش مشغول کرده.اما نه یه سفر معمولی ،

که بارو بندیلتو ببندی و بعد از یه مدت دوباره بر گردی همون جایی که بودی.

سفری که دل بکنم از همه داشته هام.

فراموش کنم تموم خاطرات قشنگی رو که لحظه ها و ثانیه های زندگیم با اونا معنا می گیره.

بد تر از همه دل کندن از کسی که فکر ندیدنش دیوونم می کنه.کسی که این روزا بیشتر از

همه بد اخلاقی هامو تحمل می کنه وبا بز گواری  می بخشه.

گمونم هنوز یه چیزایی نمی ذاره دل بکنم و برم.

بعضی ها بهش می گن عادت.نمی دونم ...

نمی دونم کی می رسه اون وقتی که روی تموم دلبستگی هام پا بزارمو.برای همیشه ازشون خداحافظی کنم.

خیال

دست سردمو به پنجره اتاقم تکیه می دم.به آسمون نگاه می کنم.

ماه درست بالای سرم ایستاده.

نگاهمو پشت پلکم قایم می کنم.نورش بد جوری چشمامو می زنه.

آرامش شب رو دوست دارم،اونم وقتی خنکای پاییز صورتتم رو نوازش می کنه.

به دور دست ها خیره می شم. فکر می کنم، به کسی که سرنوشتش به

سرنوشت من وصله پینه شده.

کسی که تو خیالم ساعت ها تو چشماش زل می زنمو،

یه دل سیر نگاهش می کنم.

اما من هیچ وقت اجازه نخواهم داشت حضورش را در خواست کنم،

چرا که غرورم اجازه نخواهد داد.

بغضمو قورت می دم. نگاه می کنم،بازم به دور دست ها.

نگاهم تو سیاهی شب گم می شه.

 

کابوس

چشمامو می بندم. دو باره ذهنم سرک می کشه به خا طراتی که خیلی دور نیست،خاطراتی که هنوزم وقتی مرورشون می کنم هیچ جواب قانع کننده ای برای اشتباهات گذشتم پیدا نمی کنم.البته اگر بشه گاهی اسم صداقت رو گذاشت اشتباه.این روزا تر جیح می دم بیشتر سکوت کنم. اما مدام از خودم می پرسم نکنه از سکوتت اینطور برداشت می شه،که به اطرافیانت اجازه می دی هر طور که دلشون خواست با هات رفتار کنن.سکو تم بخاطر  اینه که این بار هم با دلم تصمیم گرفتم.ولی اصلا پشیمون نیستم .

بازیگر محبوب من

شنیده بودم که تئاتر خشکسالی و دروغ کار متفاوتیه. هفته پیش بالاخره موفق شدم کارو ببینم.همه چیز خوب بود. مخصوصا بازی علی سرابی.به فاصله چند روز کار دیگه از علی اقای سرابی دیدم. تئاتر خنکای ختم خاطره.تئاتری به مناسبت ایام دفاع مقدس. که قبل از دیدنش ذهنیت خوبی راجع به اینکه باید منتظر کار خوبی باشم یا نه رو نداشتم. اما کار خوبی بود .  تبریک میگم به علی سرابی برای بازی خوبش.و پیشنهاد میکنم حتما این تئاتر در ببینید.