دلم برات تنگ شده

 

از در که وارد می شم یک مرد که ظاهرا جزو افرادیه که هماهنگی سالن رو به عهده داره به استقبالم میاد و منو به سمت صندلی های ردیف جلو سالن راهنمایی می کنه . رو یکی از صندلی های قرمز رنگ تالار جا خوش می کنم . اما اصلا حالم خوب نیست .مسئول نور سالن مشغول چک کردن نورهای صحنه است و نورش دقیقا روی چشم های همیشه مهربون و لبخند مسحور کننده زنده یاد خسرو شکیبایی تنظیم می شه. نفسم به سختی از قفسه سینم بیرون میاد . با تمام وجودم دلم می خواد گریه کنم.تمام طول برنامه 4-3ساعته  رونمایی کتاب خسرو شکیبایی هنرمندان زیادی در موردش صحبت کردنند اما جملات استاد حمید سمندریان همیشه خاطرم می مونه که گفت:همیشه وقتی اتفاقی رخ می ده نا خوداگاه در ذهن سپرده می شه و زمان هولناک ترین چیزیه که خاطره ها رو کمرنگ می کنه و به مرور خاطره ها از بین می رن چون زمان دستور داده تا خاطره های جدید تر جایگزین شوند و ما مجبوریم خاطره های قبلی رو از یاد ببریم . اما  فقط وقتی می شه بر طبیعت پیروز شد و خاطره ها رو از یاد  نبرد که علاقه حقیقتا واقعی باشه.

نمی دونم شاید به این خاطره که هنوزم با شنیدن صدای زنده یاد  خسرو شکیبایی یه حسرت همیشگی از نبودنش تمام وجودمو پر می کنه.

از تو که حرف می زنم ٬به یاد تو هرچی می گم ترانه می شه...

همه چیز خوبه

چند روزیه همه چیز خیلی خوبه . همه چیز فوق العاده پیش می ره و این خوشبختی بزرگیه. دارم برای یه شروع تازه آماده می شم.

تولدم مبارک

چقدر زود گذشت ...

امروز با 22 سالگی خداحافظی کردم . سنی که تا ابد دوست داشتنی ترین سال زندگیم خواهد بود .با تمام اتفاقات تلخ و شیرینش خداحافظی کردم و  با یه عالمه آرزوی خوب و دوست داشتنی شمع های کیک شکلاتی رو فوت کردم . امروز یکی از بی نظیر ترین روز های زندگیم رو پشت سر گذاشتم . دوستای خوبم  حسابی غافلگیرم کردن . به خاطر این همه مهربونی ممنون .