واگویه های یک ذهن پریشان

نمی دونم تکلیفم با حرف هایی که پشت یه بلاتکلیفی همیشگی صف کشیدن چیه؟

دارم فکر می کنم رفتار کردن حرف هایی که قدرت گفتنشون رو ندارم همیشه هم خوب نیست.

چقدر بده که زمانی چاره ای جز بی تفاوتی به همه چیزهایی که زمانی برات مهم بودن رو نداشته باشی و باز هم بی تفاوت به همه چیز و همه کس فقط به روبرو نگاه کنی و لبخند بزنی.

...

وانمود کردن هیچ فایده ای ندارد ٬رها کردن همه چیز دشوار است.

چشمان خسته از ترس به تمام آن چیز ها و اشخاصی که تا به حال با تضرع به آن ها دوخته شده بود با نفرت می نگرند.و بعد یک نفس کوتاه که با احساس پیروزی کشیده شود ٬تمام خواسته ها و ارزو های مرده پیشین را زنده می کند و در جهان خاموش زمزمه ای به راه خواهد افتادو آدم  را به دلیل این که دلسرد و مایوس شده سرزنش می کند.

(از کتاب مالون می میرد نوشته ساموئل بکت)

جاده

خیره شدن به جاده ای که فقط چند دقیقه تنها مسافرشی حس خوبی داره

حسی شبیه به ترس و تنهایی

اما تنهایی که آزارت نمی ده

بغض نمی شه و تو خلوتت احساس خوشبختی رو ازت نمی گیره

حسی که گاهی می شه دوستش داشت.