خدایا دلم معجزه می خواد

گاهی گفتن یه جمله یه حرف یا یه حرکت می تونه انقدر خیالتو از هر چیز بدی که دچارشی دور کنه که فکر کنی هیچ وقت نداشتیش.

مثل حال خوب دیشب من.دیدن فیلم "هامون "مهرجویی این حال خوب رو تکمیل کرد. چه لذتی داره دیدن این فیلم رو پرده سینما.

جمله ای که این چند وقت دنبالشم تو سکانس آخر این فیلم پیداش کردم

(خدایا دلم معجزه می خواد)

روز های کودکی

من دوچرخه ام را در زیرزمین قایم کردم تا هیچ کس نتواند آن را بدزدد٬

من مداد رنگی هایم را در جامدادی گذاشتم که گم نشود٬

من لباس هایم را در گنجه گذاشتم و درش را قفل کردم که دست کسی به آنها نرسد٬

من توپم را در کیسه توری گذاشتم و به دیوار آویختم تا ٬کسی آن را برندارد٬

و سال ها  از آنها مواظبت کردم .

اما نمی دانم چه موقعی ٬چه کسی ٬از کجا٬ آمد و روز های کودکی مرا برد.

منوچهر احترامی

منتظرم...

 

بی صبرانه منتظر پخش ساخته جدید حسن فتحی "در مسیر زاینده رود " هستم. به چند دلیل...

دلیل اول کارگردانی منحصر به فرد  حسن فتحی که همیشه دوسش دارم.

 دومیش اینکه من عاشق قلم علیرضا نادری هستم و این سومین تجربه نادری با فتحی بعد از سریال های دوست داشتنی من یعنی "میوه ممنوعه "و "اشک ها و لبخند ها" است و مطمئنم این بار هم یه شاهکاره دیگه خلق کرده.

سومیش حضور دوست بی نظیرم نیما نادری تو این سریاله که به نوعی اولین حضور حرفه ایش رو تو تلویزیون تجربه می کنه . نیما تا قبل از این نشون داده که مثل پدرش فیلمنامه نویسه قابلیه. امیدوارم که زحماتش برای در آوردن نقش (شاهرخ ) دیده بشه.

لینک مصاحبه من با سعید نعمت الله نویسنده سریال "زیر هشت "

http://www.khabaronline.ir/news-82683.aspx

می توان همیشه درخشید

چند روز پیش بود که برای گزارش از پشت صحنه فیلم "پرتقال خونی "که در حال حاضر فیلمبرداری اون تموم شده و برای جشنواره فیلم فجر اماده می شه به یکی از لوکیشن این فیلم رفتم . جدا از مسئله بازیگری که در نهایت باید دید که سیروس الوند چه بازی هایی رو از حامد بهداد٬ نیوشا ضیغمی و فریبرز عرب نیا گرفته با فیلمنامه ای که از پیمان عباسی خوندم گمان می کنم باید منتظر یک فیلم خوب از سیروس الوند باشیم. بهر حال اتفاق خوشایند برای من سر لوکیشن این فیلم دیدن "محمود کلاری" بود .فیلمبرداری که همیشه بخاطر ظرافت ها و خلاقیت هایی که در کارش اعمال می کنه جزو فیلمبردارهایی که همیشه شیوه کاریش رو ستایش می کنم و فرصتی دست داد تا کلی سوال پیچش کنم . برام جالبه که هنوزمحمود کلاری خودش رو یه عکاس می دونه اینکه تو حرف هاش تاکید می کنه که اساسا نگاه و ذهن عکاسی وقتی با فردی همراه می شه رفته رفته یک ساختاری در اندیشه فرد شکل می گیره که شامل  پیش بینی نور و کنتراست و خطوط است اینکه  چطور می شه این فاکتور ها  در یک ترکیب کنار هم قرار بگیره  ویک هارمونی رو بوجود بیاره که زیبایی شناسی شما رو عینی کنه و رازی در این دگرگونی  وجود داره بین انچه که ما در واقیعت می بینیم وتبدیل اون به یک عکس. وقتی این راز در ذهن شما کشف شد هر چه در فریم و تصویر مستطیلی که فرمت سینمایی رو تشکیل می ده کنار هم بگذارید جایگاه خودش رو پیدا می کنه و این تربیت ذهنی است که شخصیت کاری یک فیلمبردار رو شکل می ده.

دلم برات تنگ شده

 

از در که وارد می شم یک مرد که ظاهرا جزو افرادیه که هماهنگی سالن رو به عهده داره به استقبالم میاد و منو به سمت صندلی های ردیف جلو سالن راهنمایی می کنه . رو یکی از صندلی های قرمز رنگ تالار جا خوش می کنم . اما اصلا حالم خوب نیست .مسئول نور سالن مشغول چک کردن نورهای صحنه است و نورش دقیقا روی چشم های همیشه مهربون و لبخند مسحور کننده زنده یاد خسرو شکیبایی تنظیم می شه. نفسم به سختی از قفسه سینم بیرون میاد . با تمام وجودم دلم می خواد گریه کنم.تمام طول برنامه 4-3ساعته  رونمایی کتاب خسرو شکیبایی هنرمندان زیادی در موردش صحبت کردنند اما جملات استاد حمید سمندریان همیشه خاطرم می مونه که گفت:همیشه وقتی اتفاقی رخ می ده نا خوداگاه در ذهن سپرده می شه و زمان هولناک ترین چیزیه که خاطره ها رو کمرنگ می کنه و به مرور خاطره ها از بین می رن چون زمان دستور داده تا خاطره های جدید تر جایگزین شوند و ما مجبوریم خاطره های قبلی رو از یاد ببریم . اما  فقط وقتی می شه بر طبیعت پیروز شد و خاطره ها رو از یاد  نبرد که علاقه حقیقتا واقعی باشه.

نمی دونم شاید به این خاطره که هنوزم با شنیدن صدای زنده یاد  خسرو شکیبایی یه حسرت همیشگی از نبودنش تمام وجودمو پر می کنه.

از تو که حرف می زنم ٬به یاد تو هرچی می گم ترانه می شه...

همه چیز خوبه

چند روزیه همه چیز خیلی خوبه . همه چیز فوق العاده پیش می ره و این خوشبختی بزرگیه. دارم برای یه شروع تازه آماده می شم.

تولدم مبارک

چقدر زود گذشت ...

امروز با 22 سالگی خداحافظی کردم . سنی که تا ابد دوست داشتنی ترین سال زندگیم خواهد بود .با تمام اتفاقات تلخ و شیرینش خداحافظی کردم و  با یه عالمه آرزوی خوب و دوست داشتنی شمع های کیک شکلاتی رو فوت کردم . امروز یکی از بی نظیر ترین روز های زندگیم رو پشت سر گذاشتم . دوستای خوبم  حسابی غافلگیرم کردن . به خاطر این همه مهربونی ممنون .

 

 

واگویه های یک ذهن پریشان

نمی دونم تکلیفم با حرف هایی که پشت یه بلاتکلیفی همیشگی صف کشیدن چیه؟

دارم فکر می کنم رفتار کردن حرف هایی که قدرت گفتنشون رو ندارم همیشه هم خوب نیست.

چقدر بده که زمانی چاره ای جز بی تفاوتی به همه چیزهایی که زمانی برات مهم بودن رو نداشته باشی و باز هم بی تفاوت به همه چیز و همه کس فقط به روبرو نگاه کنی و لبخند بزنی.

...

وانمود کردن هیچ فایده ای ندارد ٬رها کردن همه چیز دشوار است.

چشمان خسته از ترس به تمام آن چیز ها و اشخاصی که تا به حال با تضرع به آن ها دوخته شده بود با نفرت می نگرند.و بعد یک نفس کوتاه که با احساس پیروزی کشیده شود ٬تمام خواسته ها و ارزو های مرده پیشین را زنده می کند و در جهان خاموش زمزمه ای به راه خواهد افتادو آدم  را به دلیل این که دلسرد و مایوس شده سرزنش می کند.

(از کتاب مالون می میرد نوشته ساموئل بکت)

جاده

خیره شدن به جاده ای که فقط چند دقیقه تنها مسافرشی حس خوبی داره

حسی شبیه به ترس و تنهایی

اما تنهایی که آزارت نمی ده

بغض نمی شه و تو خلوتت احساس خوشبختی رو ازت نمی گیره

حسی که گاهی می شه دوستش داشت.